تبليغاتX
html> دختری از جنس خاک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

 قلم یاری نمی کنه که بغضای گره خورده با اشکامو فریاد بزنم....

از اکبر بگم، از عمو ناصر، از رامین جهانبگلوی عزیزم، از ۲۲ خرداد که بار دیگه باعث شد تا فریاد شهادت بدنهامان بلند شد که صلابتمان به آزادی و آزادگیست، از پارک دانشجو وتجمع ضد جنگ علیه انسانیت که این شمع فروشان آن را تجمع علیه صهیونیسم نامیدند و صد افسوس برایشان که نتوانستند ذره ای از اعتبار آزادگیمان بکاهند....

ذهنم پر زهیاهوست و نمی دونه از کجای این خاک در بند بگه....

از زندانیای دربندش که سالهاست که دارن خون بهای آزادی رو میدن، از زنانش که به خاطر کمترین و اولیه ترین حقوق انسانی شون باید سرکوب رو، و به تازگی سرکوب از طرف هم نوعانشون رو متحمل بشن، از دانشجویی که تنها و تنها جرمش نوشتن مقاله ای درباره انرژی هسته ای و دغدغه ها و نگرانی هاش برای بخشی از کودکان شهرش که ۷ سالگی شونو تو کوچه و خیابونا، با فالهایی در دست، جشن می گیرن.... و گفتن این که انرژی هسته ای نون رو برای اونا به ارمغان نمی آره، تنها به خاطر گفتن حرفهایی برای بهزیستن مردمش محکوم به بازجویی و حتی شاید حبس و اعدام است... از کردستانی که به راحتی ۹ تن از آزاد مردانش را توسط نیروی انتظامی کشور، نیرویی که باید حافظ جان مردم باشه، می کشن و حتی زحمت یه دادگاه فرمالیته رو هم به خودشون نمی دن!!.....

سکوت، هم آوایی شبانه اش را آغاز می کند

در چارچوب زمان

زندگی معنا می گیرد و

فریاد می شود

فریادی سراسر ضرب آهنگ سکوت و بی کسی....

خزان را به پیشواز می رود و

در هراس زمستان،

لرزه بی صدای اندامش را به نظاره می نشیند

اما

اما تهی می شود از هر آنچه که باید....

از نهایت حرف می زند....

بر دهانش زنجیر می نهند

با برچسب عرف، در نهنگاه وجودش

به قهقرا می سپاردش....

همچون بی پناهی آزمند

خود را در تختخواب کوچکش رها می کند

 و در آرزوی رهایی جاویدش

به خواب می رود....

شاید همه حرفام تکرار روزمرگی خسته کننده همه امون باشه اما، چه کنم که این خاک پر ز رنج بیست . هفتمین سال تکراری خودشم یواش یواش داه پشت سر می ذاره....

|+| نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 22:37 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar





Powered by WebGozar

<-ArchiveTitle->