تبليغاتX
html> دختری از جنس خاک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
فریاد....
دخترک آروم چشماشو بست.... دیشب غم دلشو پر کرده بود... تمام روز و سر اومد زمستون خونده بود و همه وجودشو آغوشی کرده بود برای بهار.... اما می دونست زمستون اون حالا حالاها رنگ بهار به خودش نمی گیره... قطره اشکشو از روی گونه اش پاک کرد... دیگه حتی اشکاشم حوصله جاری شدن نداشتن... شعر شاملو تو ذهنش می چرخید که :

این دفتر خالی، تا چند ، تا چند ورق خواهد خورد....

کوه غصه اش فرو ریخته بود و با بغضای فرو خوردش گره خورده بود.... لبریز بود از فریاد.... فریادی که تک تک درداشو با خودش داشت....دوست داره این بغضای گره خورده با وجودشو بشکنه و اندازه همه این سالها گریه کنه... دیگه حتی از زندگی کردن هم خسته شده... دوست داره آغوشش رو به روی خاک باز کنه و بهش بگه خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی.... یه حس غریبی بهش میگه این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند...  

سر سختی همیشگیش یادش میاد.... دوباره به استقامت فکر میکنه.... به بودن، به جنگیدن برای بهتر بودن... بازم غصه هاشو بر میداره و میبره و یه جایی تو پستوی دلش مخفی میکنه.... بازم کوهی میشه از استواری و امید.... به پیش میره تا روزی که.... تا روزی که بازم طوفانی بیاد و غصه هاشو به سطح بیاره و اون باز فریادی بشه سراسر درد.... و بازم همون رنجای خفته در وجودشه که اونو وادار میکنه به ایستادن، به جنگیدن، به استوار موندن و از جای نلغزیدن....

و نگران روزی میشه که این رنجای خفته سر باز کنند و سرودی انقلابی را فریاد کنند....

 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد بر زنجیر....

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، 

به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است....

از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه رباخواری نشسته اند

کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می شکستند....

 

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

من اما راه را بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام

 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد بر زنجیر....

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد

 

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش-  

من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی

که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش....

مرا گر خود نبود این بند،

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست....

 

جرم این است

جرم این است....! 

 

پ.ن: با خیلی جاهای این شعر شاملو مشکل دارم...به نظرم اون جایی که میگه من اما در زنان چیزی نمی یابم... زنان رو پستو نشینان بی درد به تصویر کشیده، اما الان تنها شعری بود که ذهنمو به خودش مشغول کرده بود....

 

|+| نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 21:59 | 
خاوران، خاوران، دشت عاشقان....
اوین ، گوهردشت ، لعنت آباد ، خاوران....

امروز ۱۰ شهریور بود و خاوران....روزی که پاک باخته های راه آزادی جان بر کف نهادند و در آغوش خاک افتادند اما... اما نسلی را سبب شدند که ققنوس وار از دل درد هاشان خروشید و سر بر آورد....

صبح، مادران و همسران فرزندان نور و آفتاب، از تماس هایی می گفتند که شب پیش برای عدم حضورشان با آنها گرفته شده بود و تنها در بر گیرنده یک جمله بود که : فراموش کنید کشتارهای سالهای ۶۰ ما را !!!! و امروز فهماندیم که به تهدید نیز فرو نمی نشینیم از استقامت در راه آزادگی و بزرگ میداریم رهروانی را که در این راه جان بر کف نهادند و با قطره قطره خونشان آزادی را به آغوش طلبیدند....

از ۹:۱۵ نیروی انتظامی جاده رو بسته بود تا به تصور تهی خودش مانع ورود کسانی بشه که برای زنده نگه داشتن یاد و نام عزیزانشون اومده بودن.... البته هر از گاهی چند نفری می اومدن، نه از درب خود خاوران، بلکه از روی دیوار یا توی کانال یا راه هایی از این دست.... و دهن کجی می کردن به کسانی که تصور می کردن می توانند مانعی باشند برای ورودشان....

از ۹ تا ۱۰ خانواده ها مراسم خودشون رو با خوندن سرود خاوران و چند سرود ترکی و لری و صحبت درباره احساساتشان از این جنایت دژخیمانه به پایان بردند و متعجب شدم هنگامی که فرزند یکی از آن دلیر مردان راه آزادی از احساساتش سخن می گفت، به کنارش رفتند و گفتند : زود تمومش کن!!! و پیش خودم فکر کردم مگه ما بخاطر همینا اینجا نیستیم؟!! پس چرا....؟!!

ساعت ۱۰ اکثر خانواده ها و کسانی که چون زود اومده بودن سدی به نام نیروی انتظامی مانعشون نشده بود ، عزم رفتن کردند و تازه اون موقع بود که کسایی که یه کم دیرتر رسیده بودن مجال پیدا کرده بودن تا از این سد عبور کنن و مشتاقانه به سمت عزیزانشون بیان....

و در میانشون عمو ناصر موجی از آزادی و آزادگی و البته شادی رو با خودش به همراه آورد که رنگ و بوی تازه ای به خاوران بخشید.... شعارهای زندانی سیاسی آزاد باید گردد، ما خواستار لغو اعدام وشکنجه فعالین سیاسی هستیم و ....  و گلهایی که از شادی ورود عمو ناصربر سرش ریخته میشد، همه حاکی از هوای تازه ای بود که به خاوران زندگی دوباره می بخشید....

عمو ناصر اومد و فریادمان را بلند کرد که امروز آمده ایم تا یاد عزیزانمان را پاس بداریم. نیروی انتظامی نمی تواند و نباید مانعمان باشد ولی در اوج وقاحت نیروی انتظامی رژه مسخره اش را شروع کرد و با ماشین بنز اش عرض اندام وقیحانه ای را به نمایش گذاشت.... ولی صد افسوس برایشان که نتوانستند حتی نیم نگاهی از ما را به خود جلب کنند....

عمو ناصر اومد و هم صدا با هم در حالی که عزیزانمون رو در آغوش گرفته بودیم در اطرافشون به گردش در اومدیم و انترناسیونال رو فریاد زدیم.... و چیزی که توجه امو به خودش جلب کرد فرزند یکی از فرزندان نور و آفتاب بود که با اعتراض می خواست که انترناسیونال نخونیم و می گفت : اگه ما نخواییم اینجا انترناسیونال بشنویم کجا باید بریم؟!! و گفت : من می خوام سر خاک پدرم گریه کنم و باهاش درددل کنم.... و من با خودم در این جدال بودم که چرا...؟!! مگه پدرت به مرگ طبیعی هستی اش به آتش کشیده شد که تو از مرگش احساس اندوه کنی و به گریه بیفتی...؟!! و فکر کردم که تنها احساس خشم که می تونه از این جنایت به آدم دست بده.... پس چرا دوست نداری که سند جنایت جمهوری اسلامی با صلابت هر چه بیشتر فریاد بشه...؟!! که صدای گیرای عمو ناصر منو به خودم آورد و از جواب سراسر آزادیخواهانه اش غرق شادی شدم.... عمو ناصر گفت : اینا فقط مال خانواده هاشون نیستن.... به یه ملت تعلق دارن و   تو می تونی ۳۶۴ روز سال بیایی و درد دل کنی ولی امروز ما اومدیم که براشون بزرگداشت بگیریم.... و خروشمان که زده شعله درچمن.... را فریاد می کرد بلند شد و به آسمان رسید....

سر اومد زمستون رو با دست های گره خورده در هم  و در جلوی ماموری که دوربین یکی از دوستانمان را گرفته بود فریاد زدیم.... عمو ناصر با همان استقامت همیشگی اش ایستاد و به فریاد اومد که تجربه ۴۰ ساله وکالتم  این دانش را به من داده که فیلمبرداری در قبرستان منع قانونی ندارد و در آن هنگام یکی از لباس شخصی ها نمایش مسخره ای را به اجرا گذاشت و در حالی که هنوز سن خودش نیز به ۴۰ سال نرسیده بود با وقاحت گفت : خب منم ۴۰ ساله وکیلم!!!! و صدای خنده مان را بلند کرد....

ایستادیم و نگذاشتیم دوربین را ببرند و بالاخره در اثر ایستادگی مان دوربین در دست دوستمان آرام گرفت... ولی نیروی انتظامی مثل همیشه بازی مسخره اش راآغاز کرده بود.... فیلم را برداشته بود.... دوباره بر گشتیم، ایستادیم و نیروی انتظامی مجبور شد در نهایت کوچکی فیلم را نیز پس بدهد....

دم در عمو ثقفی ایستاده بود... ماموری به سمتش رفت و به او گفت برود.... با خنده گفت: من مراسم تموم شه میرم ولی شما اینجا چیکار می کنین.....

داشتیم بر میگشتیم که یکی گفت ۳ـ ۲ نفر رو گرفتن.... عمو ثقفی اینا بودن.... دوباره ایستادیم.... بعد از چند دقیقه عمو ناصر بود که اومد وگفت که مشکلی نیست و کسی رو نگرفتن و ما با صورت هایی آفتاب خورده و بدن هایی که از گزمای روز به ستوه آمده بودند اما دلهایی سرشار از شادی از این که همه در کنار هم هستیم ، نه یکی در کنج زندان و دیگری در غم او ، و پیروز از مبارزه مان به روزمرگی های خود بازگشتیم....

امروز یکی از رفقا به شوخی حرفی زد که رنج بودن رو به تمامی بیان کرد.... بهم گفت: ما ام که همیشه همدیگه رو تو قبرستون می بینیم.... و حتماْ در دلش گفت اینا همه به برکت جمهوری اسلامی که هر روز و هر روز آزاد اندیشان مون رو با خاک پیوند میده و تنها خشم ما رو نسبت به خودش بیشتر میکنه....

امروز جای خالی مادر ریاحی قلبمو به درد آورد و غم نبودش رو دلم سنگینی کرد.... مادر ریاحی، با اون موهای سپید شده از جور و ستمی که بر او و سه فرزندش رفته بود.... جای مادر ریاحی خالی بود تا بر صندلی اش بنشیند، روسری اش را بر دارد و موهای سپیدش را در معرض باد قرار دهد و با خشم و به یاد سه فرزندش سرود بخواند و ما را با خود همراه سازد....

یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد....

 

قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67

آوای سرخ

الناز

بیژن

فواد

 

|+| نوشته شده توسط نسیم در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 20:52 | 
من زنم...آزادگی پیراهنم....
خسته ام.... می خواستم نوشتنو بذارم واسه فردا.... ولی تحقیری که شده بودم نذاشت که بتونم بخوابم.... واسه همین دارم می نویسم....

بازم زنان.... بازم تحقیر زنان.... حتی تو محیط های فرهنگی... تو محیط هایی که خودشون غیر دانشجو راه نمیدن.... ولی اونجا هم بهت می گن که دارن به زور رات میدن، اونجا هم بهت می فهمونن که تو انسان نیستی تو یه زنی.... زنی که تقریباْ از تمام حقوق انسانی محرومه.... اونجا تو می بینی پسری رو که تی شرت آستین کوتاه پوشیده و موهاشو اون جوری که دوست داره درست کرده ولی به تو میگن : آهای! این چه وضعشه!!! روسریتو درست کن.... چرا گردنت معلومه؟!!! و تو با خودت فکر می کنی مگه مال اون پسره معلوم نیست؟!! و سریع با یه پتک محکم تو سرت کوبیده میشه که اون پسره!!!! تو دوباره پیش خودت فکر می کنی که اگه اینا شان انسانی رو در حد یه حیوون تنزل دادن و میگن که پسرا به دیدن مو یا دست یه دختر کنترل از کف میدن پس چرا این اتفاق ممکن نیست واسه یه دختر بیفته؟!! یعنی یه دختر انقدر پاک و مقدسه که هیچوقت نمی تونه هیجاناتش دستخوش احساسات بشه؟!! و اگه اینطوریه و زن انقدر موجود پاک و خوب و عقلانیه پس چرا نمی ذارن که تو نقشهای اجتماعی پررنگ و فعال حضور پیدا کنه؟!....

خسته ام.... از این همه تحقیر، تضاد، دروغ خسته ام....

برای اون روزی کمر همت بسته ام که دنیای سرکوب شده زنان یه روزی، زخمای پوسیدش سر باز کنه و همه این تحقیر شدنا رو با اثبات وجودش جواب بده..... زنان استعدادهایی برای به زیستن همه انسانها هستند.... فردا دلیلشو میگم!!!

ببخشید.... خسته و خواب آلودم و توان نوشتن بیشتر ندارم..... 

 

|+| نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 23:36 | 
زنده است باد....
شاید خیلی دیر شده ولی دوست دارم بگم ناگفته هامو....

از کمپین ۱ ملیون امضا که به صورت ناگهانی (مثل همه کارای حکومت) و به صورت یهو لغو مجوز شد....

از کارگران کرد کارخانه نساجی سنندج که توسط نیروی انتظامی مورد حمله قرار گرفتند.... تنها به این دلیل که کارفرما پس از ماه ها تاخیر در پرداخت حقوق از هر کارگر برای ادامه کار خود ۲ میلیون تومان وثیقه طلب کرده بود، قراردادهای موقت کار را تا یک ماه کاهش داده بود و .... حتی به  ذهن کوچکش خطور هم نکرده بود که اگر کسی ۲ میلیون پول برای وثیقه داشت هرگز تن به این استثمار و بهره کشی رذالت بار نمی داد و به هر وسیله برای خود کاری را بر پا می نمود....این پول حتی پول تو جیبی فرزندان تن پرور سرمایه داری هم نیست و شاید به همین دلیل است که به سادگی و با وقاحت آن را طلب می کند.... و جالب آن که نیروی انتظامی، که باید یک نیروی مردمی باشد نیز از آن حمایت می کند!!!!  واین شبه را به یقین تبدیل می کند که نیروی انتظامی نیز خود باز تولید سرمای داری است و مسلماْ طرفدار حقوق آن و خیال خامی است اگر از آن توقع حمایت اقشار ستم دیده و زخم خورده اجتماعی را داشت....

رئیس جمهور منتخب (!!!!!!) با سفرهای استانی که به اقصاء تقاط کشور داشتند، ایران را به قدمهای خودشان مزین کردند(!!!!!!!) اما جای تعجب است که چرا این رئیس جمهور منتخب و مردمی(!!!!!) که تمامی استانهای ستمدیده اقتصادی را مورد عنایت خود قرار می دهند، چرا یکی از دردمندترین نقاط این خاک رنج خیز، استان کردستان را مورد بذل توجه خود قرار نداده اند؟!!!!!

آیا این به دلیل پیشینه درخشان این رئیس جمهور منتخب (!!!) نیست؟!! آیا به دلیل قتل عام های انسانهای آزاد اندیش کرد زبانی که توسط این رژیم به آغوش خاک سپرده شدند نیست؟! انسانهایی همانند دکتر قادری؟!! که بر حسب تصادف(!!!) این رئیس جمهور مردمی (!!!!!) نیز در کشتن بزرگمردی همچون او مبادرت ورزیده؟!!! و صد البته که این نیز همانند دیگر انسان کشی های رژیم قابل اثبات نیست....  و آیا همه اینها دلایل محکمی برای این نیست که استان کردستان کمترین نقش مشارکتی را در انتخابات پر شور ریاست جمهوری (!!!!!) ایفا کند؟!!! و چرا تنها مردم کردستان؟!! چرا هنوز هستند کسانی که به این کشتار های انسانی جنبه قانونی می بخشند.....خون آماسیده بر دستان اینان تنها و تنها از آن کردان نیست؟!! فراموش نکرده ایم ۱۸ تیر ۷۸ را، عزت را ، مختاری، پوینده، فروهر را... فراموش نکرده ایم کشتارهای خونین ۶۷ را .... فراموش نکرده ایم خاوران را.....این ملت رنج کشیده هرگز فراموش نمیکند سرخی خونی که از پاره پاره های پیکرش رفته است.....

 

از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید

از عادات انسانیش نمی پرسند

از خویشتنش نمی پرسند....

زمانی، به ناگاه، باید با آن رو در رو در آید

تاب آرد، بپذیرد، وداع را، درد مرگ را...

                                                       "فروریختن را"

تا دیگر بار، بتواند که بر خیزد.....

 

|+| نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 21:50 | 
سانسور انسانیت وقیح است نه زن!!!
میخوام از بخشی از جامعه ام بگم که وقتی مردای قدرت طلب ایرانی فهمیدن که دیگه نمی تونن با زور بازوشون اونو تحقیر کنن تصمیم گرفتن با عشق و محبت تحقیرش کنن.... آخه دیگه وقتی دست روش بلند می کردن آروم نمی رفت یه گوشه بشینه و گریه کنه، محکمتر از قبلش حقوق پایمال شده اشو فریاد می زد....

همیشه وقتی می خواییم به یه جایی وارد بشیم همه آقایون، از شوفر راننده کامیون گرفته تا اون جناب روشنفکری که تیراژ کتاباش کم آوردن و به چاب هفتم- هشتم رسیدن، همه اشون میگن :

                                         " LADY'S FIRST  "      

اما وقتی می خوایی به عنوان یه انسان زندگی کنی، هر کدوم با توجه به موقعیت اجتماعی که داره یه جوری بهت میگه نه!!!!

تا وقتی تو خونه پدرت زندگی می کنی، وقتی که حرف از کار خونه و کمک کردن به مامانا می رسه اینه که : خوب معلومه دیگه پس دختر خونه چیکارس؟!!! و تا می آیی اعتراض کنی که پس پسرا چیکارن؟؟؟ با این جمله روبرو می شی که : بابا پسرا که به فکر این چیزا نیستن!!! بعدم یه چشم غره بهت میرن که دیگه از این جملات کفر آمیز نزنی.... انگار دخترا باید به فکر این چیزا باشن ولی پسرا نه!!!!

همیشه تویی که باید ناهار برادرت گرم کنی، ظرفای شام دیشب رو بشوری که وقتی مامان از سر کار بر می گرده خوشحال شه و بهت بگه دخنر خانوم گل!!!تویی که باید خونه بمونی و وقتی مهمون دارین به مامان کمک کنی، جارو کنی، گرد گیری کنی، سالاد درست کنی، حواست به غذاها باشه و تازه وقتی هم که مهمونا رفتن پا به پای مامان ریخت و پاش های بعد مهمونی رو جمع کنی....  آخه بابات و برادرت خستن!!!از صبح تا حالا کوه کندن!!! شام رو که آوردین . بفرما زدین اونا هم همون موقع میان که ببینن کمکی می خوایین یا نه و چون به کمک احتیاج ندارین اجباراً شامشونو می خورن!!! بعدشم که خوب نمی شه که مهمونا تنها باشن.... زشته.... باید حتماً بابات و برادرت برن پیش اونا و تو و مامان ظرفای شام جمع کنین....بعد کلی گل گفتن و گل شنیدن هم که مهمونا میرن.... دلت میاد بگی بابا بیا کمک؟!!! آخه بابایی خسته شده!!! گل گفتن و گل شنیدن که الکی نیست، کلی انرژی می بره.... بابایی خسته اس و داداشی از اونم خسته تر!! آخه این پسر قند عسل مجبور بوده بخاطر این که حوصله بچه مهمونا سر نره باهاش FIFA بازی کنه.... همه خستن...همه غیر از تو و مامان.... آخه شماها خستگی ناپذیرین...

تکنولوژی پیشرفت می کنه و ماکرویو پاش به خونه های ماها باز میشه... ولی به حال برادر تو هیچ فرقی نمی کنه... اون هرگز غذای خودشو گرم نمی کنه... آخه طفلکی بی دست و پاس!!! و اگه بر حسب تصادف یه آدم با دست و پا بین این جماعت زحمت کش و غیور مردام پیدا بشه، خود تو اولین کسی هستی که بهش میگی : خاله زنک!!! دیگه چه برسه به....

نمی دونم چرا حتی پیشرفت تکنولوژی هم نتونست یه خونه تکونی اساسی تو ذهنای پوسیده ما راه بندازه.... هنوز هم تفکرات سنتی ما به قوت خودشون باقی ان.... هنوز هم تو رو سند می زنن به نام همسرت....البته همسرت که نه، شوهرت، سایه بالا سرت!!!....

وقتی ازدواج کردی، هنوز ۳ سال نگذشته، باردار میشی.... وقتی بچه ات بدنیا میاد، اون بهت می گه این بچه به محبت مادرش نیاز داره، ما ام که احتیاج مالی نداریم، پس تو واسه چی بری سر کار؟!! وقتی وایمیسی و می گی کارتو دوست داری با همون جبر و تحکمی که تو خلوتتون حکمفرماست بهت میگه  که از فردا نمیری سر کار....

انگار بچه از محبت پدر بی نیاز و تشنه به محبت مادر.... حتی نظر خود بچه هم مهم نیست چه برسه به تو....

بعد از همه این اتفاقا هنوز هم هرجا میرین داد سخنوریش به راه میشه و از خودش به عنوان یه آزادی خواه مثال میاره... برات جالبه بدونی که کجای تفکراتش به آزادی خواهی منجر میشه.... ازش می پرسی.... بهت می گه :

من که تو رو اسیر نکردم که اینجا برو اونجا نرو... با دوستات می خوایی بری بیرون، خوب برو.... خوش باشین... تو خودت نمیری ( اون فراموش کرده روزایی رو که بخاطر این که تو خونه نبودی و مجبور شده بود ناهار حاضری بخوره....بد اخلاقی ها و بد خلقی های تا آخر شبشو فراموش کرده بود.... آره.... اون خیلی زود فراموش می کنه....)

من که به تو نگفتم نرو سر کار!! من فقط گفتم بچه به محبت مادرش احتیاج داره....تو خودت گفتی نمیری سر کار!!! ( اون فراموش کرده دیکتاتوری رو که تو خلوت شما دو تا حکم فرماست....)

من که به تو نمی گم چی بپوش چی نپوش.... فقط گفتم یه چیزی نپوش که مردم پشتت حرف در بیارن.... ( و از خاطر برد اون روزی رو که تو با شوق و ذوق مانتو کرم رنگی رو که خریده بودی به تن کردی و با اشتیاق منتظر عکس العمل اون شدی ولی اون اخماشو تو هم کرده و گفته بود چقدر رنگش روشنه.... تازه تنگ هم که هست.... اینو جایی نپوشی هاااا.... میگن زن فلانی رو!!! آخه تو به نام اون سند خورده بودی.... آره.... اون فراموش کرده بود.....)

اون خیلی چیزای دیگه رم فراموش کرده بود.... اون فراموش کرده بود که هر وقت تو روزنامه می خریدی تا بفهمی که تو مملکتت چه اتفاقی داره می افته بهت می گفت آخه تو رو چه به سیاست!!! انگار اون مادر زادی سیاست دان بود و تو هم مادر زادی یه موجودی بودی که فقط برای کارای خرد اومده بودی....

ممکن اون فراموش کنه ولی تو فراموش نمی کنی که موقعیت اجتماعی تو چقدر رندانه ازت ربود به مردی داد که مثل خودش پر بود از تهی....

تو فراموش نمی کنی این جمله توهین آمیزشو که هر وقت می خواست عصبانیت کنه بهت  میگفت :                                         ضعیفه!!!    

ولی تو تازگی ها دیگه عصبانی نمی شدی فقط بهش می خندیدی.... به خودش و به تفکر ضعیفش....

( البته هستند انسانهای به واقع آزاد اندیشی که در عین حال آزاد مرد اند.... و برای احقاق حقوق از دست رفته تو، از هیچ کوششی فرو گذار نمی کنند...نباید همه رو با یه چوب زد.... و این آزاد مردان در نسل سومی ها کم نیست.....

به امید روزی که انسانها فرای جنسیتشان و برای انسان بودنشان ارزشمند باشند.... )

 

|+| نوشته شده توسط نسیم در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 22:50 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar





Powered by WebGozar

<-ArchiveTitle->