تبليغاتX
html> دختری از جنس خاک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بی چرا زندگانیم ما...
دوباره مرا سببی جز نوشتن نیست.... افکارم چنان آشفته و پریشان است که توان آغاز کردنم نیست.... روزها بیهوده از پس یکدیگر می گذرند و ما هنوز شب می کنیم روز را....

زمانه ما را آبستن دردی کرده است که گویی اگرنه برای همیشه، تا دیر زمانی از او خلاصی مان نخواهد بود... زمستانی سرد که بر زندگی به ظاهر سبزمان چنبره زده است... رکود، رخوت و سستی حاصل از بی چرا زیستن... و عینکی سیاه به پهنای صورتمان... آری... بی چرا زندگانیم ما، که از بی شمار مصداق فلاکت به اندک ترین آنها نالان و در برابر اندک بهانه های شاد زیستن مان، مالامال از خشم، چون کوه استواریم...
 

روزگاری بود که فرای دیوارهای سرد و بلند اوین، فردایی سرشار از زندگی و تجسم رویاهای دیریافته مان را در ذهن می پروراندم... حال آن که مرداب بی روحی زمانه پرآشوبمان کم کمَک مرا در کام می کشد....

خسته ام از این بیهودگی های هر روزه ام.... خسته ام از این عبثِ جاری... اما باز

باید زیست... باید زیست....

|+| نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:48 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar





Powered by WebGozar

<-ArchiveTitle->